«هرکه در این سرا درآید نانش دهید. نانش دهید و از ایمانش مپرسید. چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد، البته بر خان ابوالحسن به نان ارزد. »
ایران زمین خاک غریبی است. هرجای این خاک غریب که قدم بگذاری میبینی عارفی و اهل حقی آنجا خفته است و مزارش پس از قرنها هنوز میعادگاه اهل نظر است. ماندهام که اگر خاک ایرانزمین چنین حاصلخیز حکمت و عرفان نبود، اولیاء خداوند از میان کدام قوم برگزیده میشدند؟ از بختیاری ما بود که چندی پیش، برای سفری کاری به شاهرود و دامغان رفتیم و از بختخوش فرصت یافتیم مزار سلطانالعارفین بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن خرقانی را هم زیارت کنیم. شرح پیوندهای معنوی و باطنی این دو را باید در «تذکرة الاولیا» و کتب دیگر خواند.
از تهران تا سمنان دو سه ساعت راه است. سمنان شهر آرامی بود و آسمان آبی و صاف و بیابری داشت که درتهران اگر باشد غنیمتی است. میان سمنان و دامغان و شاهرود فاصله اندک است؛ مثل شهرهای شمال، با نیم ساعت راندن در جادهای که در دشت پهنی کشیده شده، میشود به شهر دیگری رسید. جاده ها برخلاف مناطق مرکزی و جنوب کشور، خوب بود. جادههای دوبانده با آسفالت خوب و تمیز. اطراف این شهرها باز است. گستره دید آدم با ساختمانهای بلند محدود نمیشود. مثل تهران نیست که هرچقدر هم دور را ببینی، ساختمان ها بدقواره درهم رفته باشد. در اطراف سمنان تا جایی که چشم کار میکند دشت و بیابان است و کوههای دور و آسمان آبی گسترده. برای ما که در فشردگی و تراکم و آسمان تنگ تهران داریم جان میکَنیم، دشتهای باز و آسمان گسترده این نواحی، همچون بارانی بهاری است بر بیابان تفته. در جاده سمنان به دامغان خورشید انگاری آمده صاف نشسته روی سقف ماشین!، صورت آدم میسوزد، چرا که ابری در آسمان نیست و آسمان پاک است.
شاهرود سرسبزتر است و هوای کوهستانی و خنکی دارد. از شاهرود تا بسطام راهی نیست. جاده پهنی هست که گویا به گرگان و سرسبزی شمال راه دارد. کوههایی در دوردست دیده میشود که روی کلالهشان ابرهای سفید نشسته. جنگل ابر انگار آنجاست. همان که دارند خرابش میکنند. جنگلی با درختان سه چهار هزار ساله که پُر از ابرهای پایینآمده است و مهآلود. کاش قسمت شود قبل از اینکه آقایان برای ویلاسازی از وسط جنگل جاده بکشند، آنجا را هم ببینیم.
بسطام بخش کوچکی است در نزدیکی شاهرود. آرامگاه بایزید بسطامی در گوشه یک امامزاده قرار دارد. روبروی قبر بایزید، در کوچکی هست که ورودی حجره بایزید بوده. میگویند بیشتر عمرش را در این گوشه گذرانده. اسمش را گذاشتهاند معتکفخانه. میگویند بایزید اینجا کنج خلوت گزیده بوده و چلهنشینی میکرده. میراث فرهنگی کار خاصی برای مزار بایزید نکرده بود.
خرقان اما هنوز شبیه دهی بود. میان اهالی جوان کمتر میدیدی؛ همه پیر بودند. سکوت و خلوتی بر خرقان حاکم بود که انگار از قرن هفتم باقی مانده بود. وقتی وارد خرقان شدیم حس میکردم تاریخ را به عقب رفتهایم و حالا هفتصد سال پیش است و داریم به دیدار شیخ میرویم. دیواره های کاهگلی باغهای قدیم هنوز باقی مانده اند. مردم محلی به ابوالحسن خرقانی میگویند «شیخ» و به کراماتش اعتقاد دارند. آرامگاه ابولحسن خرقانی در دامنه تپهای بود که از بلندای آن تمام قریه خرقان و نواحی اطراف دیده میشد. میراث فرهنگی اینجا بیشتر کار کرده بود. هرچند بیشتر بناها در دهه پنجاه ساخته شده بود. جوی آبی از بالادست باغ روان بود و درختان سپیدار همه جا قد کشیده بودند. در کنار جوی آب سکوهایی برای نشستن خانوادهها ساخته بودند و کنار سکوها بساط باربکیو! برای جوجهکباب در پیک نیک.
درون آرامگاه غرق سکوت بود. اهل تسنن میآمدند و در کنار شیعهها نمازی میخواندند و فکر و ذکری با شیخ میکردند و میرفتند. بر دیوار آرامگاه سنگ مرمری بود که روی آن گزارشی از ساخت آرامگاه در زمان محمدرضاشاه داده شده بود. میراث فرهنگی روی عبارت شاهنشاه آریامهر را با فلز پوشانده بود اما «مهر»اش بیرون فلز مانده بود! بر در و دیوار آرامگاه سخنان شیخ و روایات منسوب به او نوشته شده بود. ماجرای وصل باطنی بایزید و ابوالحسن هم یکی از این روایات بود. نقل است از بایزید که سالی یکبار به دهستان خرقان میآمد بر بلندای تلی میایستاد و همچون کسی که بوی خوشی استشمام کند نفس میکشیده. چون علت پرسیدهاند گفته است زین سو بوی یاری میآید…
اما خواجه عبدالله انصاری که توفیق شاگردی ابوالحسن خرقانی را داشت در رساله «دل و جان» نوشته است: «عبدالله گنجی بود پنهانی، کلید آن گنج به دست ابوالحسن خرقانی، تا رسیدم به چشمه آب زندگانی چندان خوردم که نه من ماندم و نه خرقانی.»
در این سفر عکسهایی گرفتم به رسم یادبود و یادآوری که روزگاری بر چه خاکی گذشتیم. اما آنچه بر بیننده اهل دل این مزارها میرود، به تصویر نمینشیند. خداکند ما اهل دل باشیم.
«الهی، خلق تو شَکر نعمتهای تو کنند، من شکر بودن تو کنم، نعمت بودن توست.»
Popularity: 1%





